بغض سکوت
و باز هم تو
این بار حرف های فراوانی داری،
که بگویی و بغض قدیمی قصه را بشکنی
اما دریغ از یک کلمه
واژه ها در برابر چشمانت رژه می روند
و تو تنها به آنها می گویی : نه !
و روزه سکوت می گیری
و در پرحرفی سکوتت
بغض خود را می خوری . . .
شاید
گفتن
طاقت می خواست
و تو فارغی از آن . . .
نمی دانم . . .
چون آنگاه که قضاوت کردم ، خیلی زود بود .
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:4 توسط ستاره
|
