عقربه های ترک خورده
بر کوک چشمانت می ایستند
و من
در ازدحام این دقایق
که نفس هایم اسیر مانده
از خواهش دلتنگی ها
می میرم
اینجا
ساعت ها
دغدغه عبورند.
اما تو این بار
به التماس ثانیه ها
نه نگو.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:2 توسط ستاره
|
من تنهای تو این غربت اسیر
خسته از دست غمم توی این دشت غریب
ریشه کردم تو کویر
از پی دست نوازشگر تو
تا که شاید عطش دل ببرد
ریشه ام را به سرای تن خوشگوار تو
من همان درخت پیر و خسته ام
که غم غربت و داغ هجرت چشمه تو
ریشه خشک مرا با غمش شکست و برد
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:26 توسط ستاره
|
و در آغاز چه باید گفت ، چه باید نوشت و چه باید کرد؟
و در آغاز این هزار راه تو در تو
و در مسیری که خوردن سیلی از باد لذتی شیرین محسوب می گردد،
من بی هیچ توشه ای قدم در راهی گذاشتم ،
که آغازش از خودم بود و پایانش کمی مجهول.!
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:58 توسط ستاره
|