حسن ختام
تو باد را ،
برای شام خداحافظی فراخواندی
و شمع چشمهای مرا ،
دست او سپردی و رفتی .
برای حسن ختام ،این چه فکر بکری بود ؟!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 1:55 توسط ستاره
|
تو باد را ،
برای شام خداحافظی فراخواندی
و شمع چشمهای مرا ،
دست او سپردی و رفتی .
برای حسن ختام ،این چه فکر بکری بود ؟!!!
گفتم :سکوت کن ،
تا بشنوم ترنم قلبت را
اما به جای حنجره ، قلبت سکوت کرد .
حال با این سکوت چه کنم؟!
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز !
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز !