غروب باغهای خیس پاییزی
تو را می خواهد این ایام ،
بیا تا با تو برگردم :
از این پاییز تلخ و رنگ و رو رفته ،
به آن پاییزهای و خوب و رنگارنگ با هم گریه کردن ها ،
به بعدازظهرهای ابری دیدار .
بیا!
جای تو خالیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:59 توسط ستاره
|
نفسهایم بی تو بوی خاکستر سیگار پیرمردی را می دهد که به جوانی از دست رفته اش می اندیشد.
اما نه ! انگار در نبودنت پیر تر از پیرمردی شده ام که در زیر سایه عصایش نشسته و با خدایش حرفها دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:26 توسط ستاره
|
شایسته پذیرایی ات چیزی ندارم ،
به تنهایی ام قناعت کن !
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:51 توسط ستاره
|