سواحل برفی
تو از ساحل برفی زدی به دریاها
ولی
به مرغهای مهاجر بگو:
که با من از تو بگویند...
نشانی ام :
همان سواحل برفی که رد پای تو آنجا هنوز هم باقی است...
تو از ساحل برفی زدی به دریاها
ولی
به مرغهای مهاجر بگو:
که با من از تو بگویند...
نشانی ام :
همان سواحل برفی که رد پای تو آنجا هنوز هم باقی است...
زندگي
يعني باور غيرممكن ها اگر مرگ را از آن غربال كني.
وقتی تو آمدی
نگاهم در طلیعه چشمانت
شروعی دوباره را جست
تو اما
بی هیچ نیازی
باران را به چشمانم
هدیه دادی
باور نکردی
که روشنی چشمی
بی حضور تو می میرد
آه ای غروب
خسته ام از رخوت تن
تا کجا ـ تا به کی؟
پس رهایی کجاست؟
بلور بغض پشت دیوار صدا
فقط با یک سکوت تو شکست
...
آن روزها گذشتند. روزهای پیاپی شور و زندگی. روزهایی که بوی امید می داد. لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند. آنجا که به ابرها دست می کشیدم و با تلألؤ خورشید زندگی می کردم و ثانیه هایی که دریای نیلوفر در قلبم قد می کشید و می پیچید و به بغض ابرها می رسید.
اما...
حالا من مانده ام و دلتنگی. من مانده ام و دنیایی حرف نگفته. حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره. انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ. انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم. کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم.
کاش توان این را داشتم تا مرز رؤیای سبز با هم بودن پرواز کنم و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیایم.
اما زندگی عوض نمی شود. روی لحظه ها پا می گذارد و می گذرد.