کاش...
کاش در دهکده عشق بازاری بود که وقار را عرضه می کرد تا جرئت
می کردیم حرف بزنیم و قیمتش را بپرسیم و به جیب عاطفه مان
نگاهی کنیم و بگوییم یک قطره برای من بکش.
کاش در دهکده عشق بازاری بود که وقار را عرضه می کرد تا جرئت
می کردیم حرف بزنیم و قیمتش را بپرسیم و به جیب عاطفه مان
نگاهی کنیم و بگوییم یک قطره برای من بکش.
دستهایی سرد
حرفهایی گنگ
و لبی خشک و تهی از لبخند
چشمهایی که گره خورده به تاریکی ها
روشنی نیست
دلم این جا تنهاست
چشم تو
اختر شبهای بی فانوس من است
قلب من
از تپش قلب تو پابرجاست.
نوشته هايم را براي تنهايي هايم مي نويسم و نمي گذارم حسرت ها و آرزوهاي بر باد رفته حتي در
خواب شبانه آنها را بخوانند.
من با زندگي مي جنگم و در مقابل مشكلات سر خم نمي كنم و نمي گذارم كوله بار هر چند تهي ام را
دست هاي ناتوان كسي از من بگيرد كه اعتمادي به باورهايش ندارم .
من فردا را با شعر امروز عاشقانه آغاز مي كنم و نمي گذارم دلواپسي هاي آميخته با ترديد گاه و بيگاه
در خانه انديشه ام سرك بكشند و دلبستگي هايم را ناغافل از من بگيرند .
من با ايمان به خدا مسير سبز بودن را پيدا مي كنم و به احساسات ناگفته جرأت بيان شدن مي دهم.
شاید این بار
نامه ای پر از باران
برایت بنویسم
وقتی به هوای دیدنت
قلب ابرها هم
تند تند می تپد
یاد تو
مثل چیزی
شبیه یک قطره باران
بر لبهای خشک و ترک خورده ام
لیز می خورد !
امروز گذر خواهم كرد از ساحل هميشگي قلبم و بر ديواره قايق شكسته وفا تكيه خواهم زد .
زردي رخسارم را مي بيني و هيچ نمي گويي . با رفتن تو يأس در كوچه پس كوچه هاي قلبم
قدم مي گذارد و من به خاطره تو لبخند مي زنم .
آن گاه كه...
نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم ٬
نااميدي ٬ توان را از قدمهايمان مي گيرد
و ترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد
...
براي بازيابي توان از دست رفته ٬
بياييد معجزه اشك را از ياد نبريم !