انتظار بی پایان...
تنها رفتن در این جاده
در این جاده سرد بی انتها
بدون کوله باری از عشق
بدون تو
دشوار است
و من تنهاتر از همیشه .
خاطره های یاد تو
بر دوشم سنگینی می کند
می دانم که نخواهی آمد
اما من باز منتظرم...
تنها رفتن در این جاده
در این جاده سرد بی انتها
بدون کوله باری از عشق
بدون تو
دشوار است
و من تنهاتر از همیشه .
خاطره های یاد تو
بر دوشم سنگینی می کند
می دانم که نخواهی آمد
اما من باز منتظرم...
در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست نا خورده به جا مي ماند.
در بازار بورس قلب تو
چند سهم باید خرید
تا ضربان به ظاهر منظمش ٬
حتی ذره ای از سرمایه عشقم نسبت به تو را...
به باد فنا ندهد ؟!!!
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ٬ ترا با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رؤيايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ وغمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا٬ شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا٬ تا كي ٬براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد
كسي فهميدتو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام...
رفتی از باور من
گرچه جایت خالی است
حیف
در قصه پر غصه من
قصه رفتن و دل کندن تو
قصه ای تکراری است ...
بال و پر ریخته مرغم به قفس
تا گشایم پر و بال
پر پروازم نیست
تا بگویم که در این تنگ قفس
چه به مرغان چمن می گذرد
رخصت آوازم نیست
حمید مصدق
سلام
نمی دونم چرا باید بعد از کلی سر و کله زدن با خودم برای ایجاد این وبلاگ باید دقیقا شب تولدم تصمیم به چنین کاری بگیرم .
نمی دونم شاید اینم یه جور تقدیره!