من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم
ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست.
اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور .
همان جا بود که برای نخستین بار
حدس زدم
که عظمت دعا بیش از هر چیز در این نهفته است
که پاسخی به آن داده نمی شود
و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست.
این را هم دریافتم
که آموختن دعا آموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع می شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن
هیچ چیز وجود نداشته باشد.
عشق تمرین نیایش است
و نیایش تمرین سکوت .
آنتوان دو سنت اگزوپری
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:59 توسط ستاره
|
وقتی دل به شوق هم صحبتی دوست به ساحل چشم می آید و
طلوع آفتاب نیاز را به تماشا می نشیند
باران حسرت هم از آسمان عشق باریدن می گیرد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:8 توسط ستاره
|
سطر سطر
نوشته هایم
بر طاقچه احساسم خاک خوردند
تازه فهمیدم
چقدر جزیره رنج می کشد
که روی دست دریا
باد کرده است!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:21 توسط ستاره
|
هیچ وقت فاصله ها ،
حریف خاطره ها نیست!
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:18 توسط ستاره
|
روزها،
طعم گس خاطره دارند
و شب ها،
طعم بی خیالی را !
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:57 توسط ستاره
|
در اين اتاق،
اتاق غربت من،
و يا به قول دلم :قلك قديمي اشك
پس از تو مانده، اميدم به كاغذ و قلمي،
و گاه گاه :
سياه مي شود از بازي قلم ،كاغذ...
اتاق كوچك من جعبه اي است:
كه بسته بندي آن با نوار خاطره هاست...
در اين اتاق،
هميشه منتظر سايه هاي شبگردم
چرا كه معتقدم:
ميان سايه و بيغوله ،كهنه پيوندي است!
و من ، دلم خوش است:
به دوره گردي اين سايه هاي سردرگم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:40 توسط ستاره
|
کاش خاصیت لحظه های شاد را داشتم
خاصیت طعم میوه ها را،
«هیچ شدن»
و دیگر یاد آمدنی در کار نبود.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:38 توسط ستاره
گاهی در حواشی صدایت می بارم
آهسته و در خلوت
تا . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:43 توسط ستاره
|
آرام آرام، آرزوهایم در جام بلورین لحظه هایت ته می گیرد
و فاصله، بین قلب هایمان دیوار می کشد و من با تردید
اشک هایم را بدرقه رویاهای گمشده در غبار فراموشی ات می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:9 توسط ستاره
|
من از فسیل شدن در میان اوراق دفترم می هراسم
و تو به قدمت سنگواره ها می اندیشی
ویرانه ها را قدم می زنی
و چای از دهن افتاده ات را
کنار برجی ویران ،خاموش و سرد
می نوشی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:39 توسط ستاره
|
ديروز تو را خواندم
غزل چشمهايت به دلم نشست
امروز مثنوي خداحافظي نگاهت
را ورق ورق مرور كردم
احساس مي كنم
قصيده بازگشت تو
هنوز بوي انتظار مي دهد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 15:26 توسط ستاره
|
آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو
امروز نگاه كن كه جان و دل من
جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو
ه.ا.سايه
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 21:12 توسط ستاره
|